
امروز .. واژه واژه غرورم را به تصویر می کشم
و با خط به خط نگاهت هم صدای بی خیالی دوران می شوم .
صبر کن . ببین .. تمام غرورم در زیر پاهای سکوتت شکست و دم نزد و هیچ نگفت ..
چرا که می دانست آنقدر بزرگ و با عظمتی ..
که کمتر کسی به سکوتت طعنه خفتن می زند
بگذار لحظه ای فاصله ای را که میان من و تو بسته شده به تماشا بنشینم
کاش می توانستم احساس کنم که ذره ای از محبتم در تو رسوخ کرده است .
نگو که در تنهایی نگاهم می کنی
هرگز به من نگو که هنگام نیایش های شبانه ام با تو ..
بوسه ات را بر سجده گاهم می نشانی .
نگو که از فراز قله های دور دست خیال .. نظاره گر شکوه غربتم هستی .
نگو حضورم .. حضور پیوسته ام گریبانگیر سکوت بی انتهایت شده است .
کمی به من نگاه کن ..
ببین که چطور خودم را در دریای بی انتهای مهربانیت غرق می کنم ..
من را ببین ..
تورا چه شده ؟
آیا تو وحشت دیرینه گناهم را داری که اینطور بی خیال وجودم گشته ای ؟
مگر چه اندازه دلت را شکسته ام که دیگر بی توجه به بودنِ پر گناهم شده ای ؟
تازه به غربت تنهاییم پی برده ام
آن روز که ضجه زدم و صدایت کردم . آن روز که نامت را خواندم و هیچ نشنیدم .
آن روز که سر به آسمان کردم
و جز آسمان غبار گرفته خلقت و خورشید دلربایت چیزی ندیدم .
آن روز که آواره بیابان شدم و کسی از فراز کهکشان صدایم نکرد .
آن روز که غم غربت ..
سلول به سلول وجودم را فرا گرفت و تو هیچ نگفتی .
آن روز که فریاد زدم نامت را و از سیلاب زندگی گذشتم و غرق دریای وهم و اوهام شدم .
آن روز که واژه واژه امید را کندم و به آخر رسیدم .
با تمام وجودم آن روز بود که فهمیدم در غربت بی انتهای خلقت اسیرم .
و آن روز با تمام وجود به واژه های نا امیدی دل سپردم .
آن روزبود که همراه با کوله بار بی انتهای غربت کوچه به کوچه های فلک را پیمودم
و مامنی نیافتم .
آن روز .. بی قدر و اندازه بودنم را با چشم جان در سکوت بی انتهایت دیدم .
آن روز بود که فهمیدم تو خالقی و من مخلوق .
تو در عرش سکنی داری و من در فرش .


