تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

در کوی ما شکسته دلی میخرندو... بس

در کوی ما شکسته دلی میخرندو... بس

شعر چشمها را باید اموخت

 

دوستت دارم ولی حاضرنیستم به خاطر دوست داشتن تو کلماتی بکار برم که اعتقادی به آنها ندارم کلماتی چون عشق ، عاشق و معشوق، چرا که آنها از واژه نامه زندگی پاک شده اند.

من دیدم کسانی را که هرگز عاشق نبوده اند ولی با لباس عشق فریب می دادند و به دروغ ادعای عاشقی می کردند و وقتی به خود می آمدندآرزویشان این بود :

کاش می شد سرنوشت راازسرنوشت .

ولی تنها چیزی که نمی توان رنگ حیله و فریب به آن داد دوست داشتن است.من هم دوستت دارم ولی نه به این معنی که می خواهم برایت بمیرم ،چرا که این هم شعار و فریبی بیش نیست ؛ چون اگر کمی فکر کنی به این نتیجه می رسی که هیچ کس دوست ندارد برای عزیزش بمیرد بلکه دوست دارد همیشه زنده باشد و خوشحالی دلداده اش را احساس کند.......

امروزه زمانه بی هنر می خرد و هنرمند به خاطر صداقتش بی هنر می شود و محرمانی چون من ناخواسته و تنها به خاطر دوست داشتن انسانهای پاکی چون تو تبدیل به مجرم می شوند؛آری تمام تفاوتش تنها دریک نقطه ست که محرم را مجرم می کند......

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:59 توسط |

 

اين اولين باريست كه مي نويسم تا به دست تو برسد برايت مي نويسم زيراتو را از خويش و خويش را از تو جدا نمي دانم. با تو هم دردم،هم رازم و هم نفسم.بارها و بارها برايت نوشتم و به تنهايي خواندم و به جاي تو پاره كردم.دوستت دارم ولي حاضر نيستم به خاطر دوست داشتن تو به كلماتي روي آورم كه هيچ اعتقادی به آنها ندارم، كلماتي چون: عشق،عاشق و معشوق كه از لغتنامه زندگي پاك شدند.

                                                                                                                                                                           ادامه دارد.....

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 4:57 توسط |

 

امشب که سقف بی ستاره ی اتاقم بر سرم سنگینی میکند مانده ام که از چه بنویسم . از آنهایی که دیروز با
من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی؟

از چه بنویسم؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟ از زمین بنویسم یا از زمان

یا از یک نگاه مهربان؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟

از چه بنویسم؟ از نامهای که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که هرگز برایت نخواندم؟ از چتری که

هرگز زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردیم؟

من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم . من دلبسته ی درختی هستم که فرصت نشد

اسممان را روی آن حک کنیم . من منتظر پنجره ای هستم عطر تو را دوباره به من نشان بدهد . من دیوانه ی

ساقه های یک پر سیاوشانم که اولین بار در خواب سپید تو رویید
.
ای عشق ناگزیر! اگر قرار باشد بنویسم باید در همه ی سطرهای دفترم حضور داشته باشی . نفسهای تو می

تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند
.
من بی قرار حرفهای ناب توام حرفهایی که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی با من خواهی گفت
.
من از اولین روز آفرینش چشم به راه نگاه جذاب توام . کی مرا می بینی؟

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 19:53 توسط عیسی |


 

"زندگی"

با شدتی وحشیانه و جنون آمیز،
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد،
آرزو کردم ای کاش همچون مسیح،
بی درنگ، آسمان از روی زمین برم دارد،
یا لا اقل همچون قارون، زمین دهان بگشاید
و مرا در خود فرو بلعد
اما ... نه،
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را.
من یک "متوسط" بیچاره بودم و ناچار،
محکوم که پس از آن نیز، "باشم و زندگی کنم"
نه، باشم و زنده بمانم.
و در این "وادی حیرت" پر هول و بیهودگی سرشار، گم باشم.
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش
خاموش می میرد و آرزو های سبز در دلش می پژمرد،
در برزخ شوم این "پیدای زشت"
و آن "ناپیدای زیبا" خرد گردم.
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست.
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ...
"
زندگی" نام دارد

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:51 توسط عیسی |

"نیایش"

خدایا،
آتش مقدس "شک" را
آن چنان در من بیفروز
تا همه "یقین" هایی را که در من نقش کرده اند، بسوزد.
و آن گاه از پس توده این خاکستر،

لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی،
شسته از هر غبار، طلوع کند.
خدایا،

به هر که دوست میداری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر که دوست تر میداری، بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:48 توسط عیسی |

 

چه بارانی است در بیرون این اتاق!

باران؟

ابرهای همه غم های تاریخ،

یک باره بر سرم باریدن گرفته اند.

کسی نمی داند که در چه دردی و تبی

می سوزم و می نویسم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:39 توسط عیسی |

 

سلام این پست رو به مناسبت تولد دوست عزیزم گذاشتم که دیگه نمی بینمش

۱۵ ابان روز تولدت مبارک همیشه به یادتم

 

به نام لحظه های شيرينی که در کنارت گذشت..لحظه های تلخی که در

نبودنت سپری شد..و لحظه های انتظاری که برای ديدنت به برگ های ورق

خورده کتاب عمر و زنگيم سپرده می شود..برای تو می نويسم تو که برايم

عزيزترينی در دنيا برايم بهتريني...

بهار و سبزه های خيس و عطرها و پرنده ها به پايان می رسند حتی شعرها

و شکوفه ها در گذر روزگار پژمرده می شوند اما آن بهاری که به پايان

نميرسد..                               تويی!!!

تکرار نام تو هر زمان و هر کجا که باشم حس با تو بودن را به قلبم

می کشاند و دلم را از بی گانگی ها می رهاند..روزها و شبهای بی شماری

را پر عطش به اميد ديدار دوباره ات سر کرده ام..بعد از گذر از راه ها و

کوچه های بن بست به تو رسيده ام..اميد لحظه هايم بوده و هستی..

و من هم اکنون باورهای خسته خويش را به پنجره زيبای چشمانت

می سپارم..اگر بی مقصد مانده ام ..و اگر در حسرت ديدنت گل نگاهم

پژمرده شده ..به معجزه عشق تو همه لحظه های کهن را به اخر می رسانم

نسيم معطر وجودت همه احساسم را زلال ميکند..و من عجيب از ته دل

احساس ميکنم به دل پاک و صبورت نيازمندم..

تقصير توست که ارامش بخشی ..و با خوبی و محبت مرا عاشق و ديوونه

حضور بودنت ساخته ای..ای کاش بگذاری تا هميشه در چشمان تو و نگاهت

زندگی کنم. ای کاش انبوه تلنبار شده حرفهايم را از نگاهم بخوانی...

و ببينی که چه قدر دوست دارم و هنوزم همان ارزوی هميشگی در دلم موج

می زند ...                        

                                  ارزوی با تو بودن........


 
منو بشناس

 

 

منو عاشقونه بشناس ، منو از دوباره بشناس
منو با دلی که جز تو ، چاره ای نداره بشناس
منو پر کن از بهونه ، تازه کن مثله جوونه
رد کن از ا ین همه بن بست ،کوچه های عاشقونه

من به تو دل داده بودم قلب تو پناه من بود
تو ندونستی عزیزم عشق تو گناه من بود
منو نشناختی هنوزم من گل باغ تو بودم
منو از شاخه شکستی من که غمخوار تو بودم

منو با گلایه بدکن ، اشک چشمامو رصد کن
منو از مدار شوم این شب همیشه رد کن
ای طراوت بهاری ، عطش همیشه جاری
واسه من عین نیازه ، هر چی داری و نداری

 

Image hosted by TinyPic.com

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:34 توسط علی |


 


 

رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم


 

قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم


 

انکه يک روز همه دل به نگاهش داديم


 

خنده اش سردو غريب است بيا برگرديم


 

عشق بازيچه شهر است ولي در ده ها


 

دختر عشق نجيب است بيا برگرديم


 

چه حسابي است در اين شهر که در مبحث جبر


 

جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:15 توسط علی |