زیر باران بیا قدم بزنیم حرف نشنیده ای به هم بزنیم نو بگوییم و نو بیندیشیم عادت کهنه را به هم بزنیم و ز باران کمی بیاموزیم که بباریم و حرف کم بزنیم کم بباریم اگر ، ولی همه جا عالمی را به چهره نم بزنیم چتر را تا کنیم و خیس شویم لحظه ای پشت پا به غم بزنیم سخن از عشق خود به خود زیباست سخن عاشقانه ای به هم بزنیم قلم زندگی به دست دل است زندگی را بیا رقم بزنیم "سالکم" قطره ها در انتظار تو اند زیر باران بیا قدم بزنیم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:51 توسط عیسی
فقط با عبور از در تنگ می توان به حضور خدا رسید.جاده ای که به طرف جهنم می رود خیلی پهن است و دروازه اش هم بزرگ .و همه می توانند به راحتی داخل شوند.اما دری که به زندگی جاودان (بهشت) باز می شود کوچک است و راهش نیز باریک و تنها عده کمی می توانند به آن راه یابند. گفته شده است قسم دروغ نخور و هر گاه به نام خدا قسم یاد کنی آن را وفا کن. اما من می گویم : هیچگاه قسم نخور.نه به آسمان که تخت خداست و نه به زمین که پای انداز اوست .به هیچیک سوگند یاد نکن ! فقط بگو بله یا نه ... همین کافی است . مراقب باشید که اعمال نیک خود را در انظار مردم انجام ندهید تا شما را تحسین کنند زیرا در اینصورت نزد پدر آسمانی اتان اجری نخواهید داشت . هر گاه به فقیری کمک میکنی در هر محفلی درباره کار نیک خود سخن نگو... چون اجری را که می بایست از خدا بگیری از مردم گرفته ای .وقتی به کسی صدقه ای می دهی نگذار دست چپ تو از کار دست راستت آگاه شود تا نیکویی تو در نهان باشد .آنگاه خداوند که امور نهان را می بیند تو را اجر خواهد داد. شنیده اید که می گویند با دوستان خود دوست باش و با دشمنانت دشمن باش ؟ اما من می گویم که دشمنان خود را دوست بدارید و هر که شما را لعنت کند برای او دعای برکت کنید و به آنانی که ازشما نفرت دارند نیکی کنید و برای آنانی که به شما ناسزا می گویند و شما را آزار می دهند دعای خیر نمایید .اگر چنین کنید فرزندان خداوند خواهید بود زیرا او آفتاب خود را بر همه می تاباند چه بر خوبان و چه بر بدان ... باران خود را نیز بر نیکوکاران و ظالمان می باراند ... اگر فقط آنانی را که شما را دوست می دارند محبت کنید چه برتری بر مردمان پست دارید .واگر فقط با دوستان خود دوستی کنید با کافران چه فرقی دارید ... پس سعی کنید کامل و درست باشید . ثروت خود را بر روی این زمین نیندوزید زیرا ممکن است بید یا زنگ به آن آسیب رساند و یا دزد آن را برباید .ثروتتان را در آسمان بیندوزید در جایی که از بید و زنگ و دزد خبری نیست .اگر ثروت شما در آسمان باشد فکر و دلتان هم در آنجا خواهد بود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:54 توسط علی
|
چشمهایم سرخ شده اند. این بار شعری مرا صدا می زند؛ شعری مرا می سراید... چشمانت را باز کن. سرت را بالا بگیر و مستقیم به چشمهای من نگاه کن. به عمق چشمهای من خیره شو. دقیق تر. آری. با تو ام. تو... تو را خواهم کشت. اما نه آرام. نه در بسترت. تو را به صلیب خواهم کشید. وادارت می کنم صلیبت را تا بالای بلندترین کوه خیالم به دوش بکشی. هرگز کمکت نخواهم کرد. چرا به زمین میفتی؟ سنگینی صلیب را همچون وزن گناهت به دوش بکش. عرق بریز. حق نداری برگردی. حق نداری صلیبت را رها کنی. شب شده و تو هنوز به قله نرسیده ای. برو... خودم میخ هایش را خواهم کوبید. آن چنان محکم که خون گرم و تازه ات به صورتم بپاشد. گریه نکن. ضجه نزن. قوی باش. می شنوی صدای چکش را؟ تق...تق...تق... و ستاره ها که از فرط بهت کمتر از شبهای قبل چشمک می زنند. همه به تو خیره شده اند. چشمانت را باز نگه دار قهرمان من. برای جان دادن زود است. به تماشاچیانت لبخند بزن.به تماشاچیانت چشمک بزن. صدای چکش خوابشان را بر هم زده! تق...تق...تق... آه! و اینک تو بر فراز بلندترین کوه خیالم بر افراشته خواهی بود. بلندت می کنم و صلیبت را می کارم. از آن بالا پهنه ی وسیع قلبم را ببین. نگاه کن. چشمانت را باز نگه دار. برای جان دادن زود است. در مقابلت می نشینم. زمان می ایستد. ستاره ها دیگر چشمک نمی زنند. خونت چشمانم را سرخ کرده. موهایت در باد رها شده اند. فکر می کنم: بالاخره به اهتزاز در آمدی مسیح کوچک من... اگر روزی شعری بگویم، "تو"، "تو" را در شعرم به صلیب خواهم کشید...!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:51 توسط علی
|
Midway upon the journey of our life "در میان سفر زندگی خودم را در میان جنگلی تاریک یافتم در حالیکه راه درست گم شده بود. آه ! چه چیز سختی است این برای گفتن."
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:45 توسط علی
|
سئوال حقیقی برای انسان نه خودکشی است و نه معنای حیات. بلکه انتخاب است میان عقل و وحی : فرمانبردار خدا(یان) ، و یا ارباب خویش بودن. تنها دو شیوه جدی برای حیات وجود دارد : بی خدا و یا پارسا. «مسئله این است... آری مشکل اینجاست» .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:43 توسط علی
|
و از انسانها قلبهایشان را گرفتند تا بر فکرهایشان حکومت کنند... آن مرزهایی که خطوط ِ امر مقدس را نمایان می کرد پاک کردند تا دیگر هیچ چیز آلوده نباشد ... و انسان مانند ِ کودکی بی سرپست ، در کثافات خود غوطه ور ، بی رهنما و بی چراغ در بیشه زارهای وحشت راهی شد... انسان در مرز پرتگاههای جنون خانه ساخته است اما نمی داند که هر لحظه او سرشار است از هراس سقوط ... سقوط در ژرفنا(Abyss)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:41 توسط علی
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:28 توسط علی
|
ای خداوندی که در آسمانی نام مقدس تو گرامی باد ملکوت تو برقرار گردد .خواست تو آنچنان که در آسمان مورد اجراست بر زمین اجرا گردد .نان روزانه ما را امروز نیز به ما ارزانی دار .خطاهای ما را بیامرز چنانکه ما نیز آنان را که به ما بدی کرده اند می بخشیم .ما را از وسوسه ها دور نگاه دار و از شیطان حفظ فرما ! زیرا ملکوت و قدرت و جلال تا ابد از آن توست آمین ! ملکوت خداوند مثل گنجی است که در زمین پنهان شده بنابراین ارزش این را دارد که همه چیز را از دست بدهیم تا آنرا پیدا کنیم. دو نفر به خانه خدا رفتند تا دعا کنند.یکی فریسی مغرور و خود پسند و دیگری مامور باج و خراج .فریسی خودپسند کناری ایستاد و با خود چنین دعا کرد :ای خدا تو را شکر می کنم که مانند سایر مردم باجگیر و گناهکار نیستم. نه به سر کسی کلاه می گذارم و نه به کسی ظلم می کنم و نه مرتکب زنا می شوم.بلکه در هفته دو بار روزه می گیرم و از هر چه که بدست می آورم یک دهم را در راه تو می دهم. اما آن باجگیر گناهکار در فاصله ای دور ایستاد و به هنگام دعا حتی جرات نکرد از خجالت سر خود را بلند کند و با اندوه به سینه خود زد و گفت: خدایا بر من گناهکار رحم فرما ! ( به شما می گویم که این مرد گناهکار بخشیده شد و به خانه رفت.اما آن فریسی خودپسند از بخشش و رحمت خدا محروم ماند. زیرا هر که خود را بزرگ جلوه دهد پست خواهد شد و هر که خود را فروتن سازد ... سر بلند خواهد شد . آنقدر دعا کنید تا جواب دعایتان داده شود .آنقدر بجویید تا بیابید .آنقدر در بزنید تا باز شود.زیرا هر که درخواست کند بدست خواهد آورد.هر که جستجو کند خواهد یافت.و هر که در بزند در به رویش باز خواهد شد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:22 توسط علی
|
"وقتی..."
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:48 توسط عیسی
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار خانه دوست كجاست
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 8:52 توسط عیسی
|




I found myself within a forest dark,
For the straightforward pathway had been lost.
Ah me! how hard a thing it is to say.






بزرگترین دستور خدا این است که ۱ـ خداوند را که خدای توست با تمام قلب و جان و عقل خود دوست داشته باش. و۲ـ همسایه خود را دوست بدار...به همان اندازه که خود را دوست می داری.تمام احکام خدا و انبیا در این دو حکم خلاصه می شود و اگر شما این دو را انجام دهید در واقع همه را انجام داده اید.


وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد، من شروع کردم.
وقتی او تمام شد،
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است.
مثل تنها مردن است

آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.
در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي:
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست."
