+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 16:44 توسط علی
|


خدا تنهاس! خدا يكي يه، ولي دوست نداره آدماش تنها باشن! خدا اگه مي خواست آدما هم مثل خودش تنها باشن اونا رو زوج نمي ساخت، همه شونو از يه جنس مي آفريد و آدما هميشه ي هميشه تنها ميموندن و بعدش تو هوا همينجوري خودبخود بچه دار ميشدن!
آدما اگه تنها باشن دلشون ميگيره، آدما يه نفر رو ميخوان كه اگه شب دير اومد خونه نگرونش بشه، يكي رو ميخوان كه هر وقت خنديد اونم بخنده، هر وقت غصه خورد اونم غصه بخوره، هيچوقت هيچوقتم تنهاش نذاره!!
... نميدونم... شايد چون خدا خودش تنها بود، چون خود از تنهايي غصه ميخورد، چون آدما رو دوس داشت، نميخواست اونا هم غصه بخورن، به همين خاطر آدما رو مرد و زن آفريد!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:46 توسط علی
|


- زمان کودکی چه لحظه هایی بود.چه لحظه های شیرین ومهربانی بود.
- دوران کودکی همان دورانی بود که همیشه فکر می کردیم همه چیز باید قرمز باشد.
- همان لحظه هایی بود که همه چیز را در خنده های معصومانه معنی می کردیم.
- همه رنگ ها را می شناختیم جز رنگ سیاه.
- چه لحظه هایی بود لحظه هایی که همیشه آرزومند دختر سیندرلا و لوبیای سحرآمیز بودیم.
- در دوران کودکی گل ها،پرندگان،آسمان،خورشید،آب،همه چیز را دوست داشتیم.
- اما حالا بزرگ شده ایم،می فهمیم آن مسائلی را که در زمان کودکی نمی فهمیدیم و ای کاش هرگز بزرگ نمیشدیم تا بفهمیم.
- بزرگ شدیم و عاطفه را در زیر گنبد نیلی گم کردیم،صداقت را در بین نیزارهای دوستی کشتیم،خنده را واژه ای بی معنی در فرهنگ لغت یافتیمو نا مهربانی را پیشه مان کردیم.
- بزرگ شدیم و تنها شدیم،تنها تر از یک شاخه گل در سطح دریای متلاطم.
- دل هایمان را جایگاه کینه و نفرت کردیم،عکس های یادگاری را پاره کردیم.
- دیگر مزار های عزیزترین کسانمان را خاک می شوید.
- بچه که بودیم با همه چیز یکرنگ بودیم.
- ای کاش بزرگ نمی شدیم.....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:31 توسط عیسی

مانده تا برف زمين آب شود
|
مانده تا برف زمين آب شود.
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حيات.
مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد.
در هوايی كه نه افزايش يك ساقه طنينی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سر چينه هذيانی اسفند صدا بردارد.
پس چه بايد بكنيم
من كه در لخت ترين موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است كه برخيزيم
رنگ را بردارم
روی تنهايی خود نقشه مرغی بكشم.
سهراب سپهری
با آرزوي سالي پر از موفقيت و بهروزي براي يكايك شما دوستان خوبم
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:6 توسط علی
|
