|
|
|
|
|

آهای تو!تو که چشمای قشنگت خونه ی صد تا ستارست!
تو که لبخند طلاییت واسه من عمری دوبارست!
بیا ومثله گذشته جز من به همه شک کن!
من بدون تو می میرم بیاوبهم کمک کن!
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:16 توسط علی
|

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:14 توسط علی
|


یک تکه سلام، دو فنجان مکث و چند نقطه چین به احترام نام قشنگت...
حقیقتش هنوز نمی دونم ناچاری یا دچاری، اگه ناچاری که هیچ!
اما اگه دچاری،
به پیروی از آیین سرخ شقایق های وحشی دشت جنون، باید حالت را پرسید.
لطفاً آنقدر شمس بمان،
تا من مولانا بودن را بیاموزم... (!)
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:12 توسط علی
|


يه ماهی بود يه دريا
يه آسمون زيبا...
يه قايق شكسته
يه ماهيگير تنها...
يه ماهي گير كه دريا
دنياي باورش بود
نياز صيد ماهی(!)
اميد آخرش بود
يه ماهی كه حواسش
به آينه های نور بود
فكر شب عروسی
تو حجله بلور بود!
ماهی شده بود باورش
تورو اگه بندازن سرش
ميشه عروس ماهيا!
ماهی نمی شد باورش
تور اگه افتاد رو سرش
نگاه گرم ماهي گير
ميشه نگاه آخرش!
ماهي لبش می خنديد
به قحطی صداقت...
به دشنه ای كه خورده
تو سفره رفاقت
ماهی نفهميد چه كسی
سينه خواستشو دريد
كدوم لب گرسنه ای
شيره بختشو كشيد
ماهی هرگز نفهميد
تور بوده بند صياد (!)
نميشه عشق شيرين
براي قلب فرهاد!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:3 توسط علی
|


روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این درهها می بینم. براستی که چه کوه زیبایی!
گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟ من صدایش را نمی شنوم!
دست گفت: من می کوشم تا آن را لمس کنم اما هیچ کوهی را احساس نمی کنم.
بینی گفت: من وجود او را درک نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم. پس وجود آن غیر ممکن است!
آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید در حالی که حواس دیگر درباره چنین خیالبافیهایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است!
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 9:55 توسط علی
|


هفت جا ، نفس خويش را حقير ديدم :
نخست ، وقتي ديدمش که به پستي تن مي داد تا بلندي يابد.
دوم ، آن گاه که در برابر از پا افتادگان ، مي پريد.
سوم ، آن گاه که ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد.
چهارم ، آن گاه که گناهي مرتکب شد و با بادآوري اين که ديگران نيز همچون او دست به گناه مي زنند ، خود را دلداري داد.
پنجم ، آن گاه که از ناچاري ، تحميل شده اي را پذيرفت و شکيبايي اش را ناشي از توانايي دانست.
ششم ، آن گاه که زشتي چهره اي را نکوهش کرد ، حال آن که يکي از نقاب هاي خودش بود.
هفتم ، آن گاه که آواي ثنا سرداد و آن را فضيلت پنداشت.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:10 توسط علی
|

+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 16:44 توسط علی
|


خدا تنهاس! خدا يكي يه، ولي دوست نداره آدماش تنها باشن! خدا اگه مي خواست آدما هم مثل خودش تنها باشن اونا رو زوج نمي ساخت، همه شونو از يه جنس مي آفريد و آدما هميشه ي هميشه تنها ميموندن و بعدش تو هوا همينجوري خودبخود بچه دار ميشدن!
آدما اگه تنها باشن دلشون ميگيره، آدما يه نفر رو ميخوان كه اگه شب دير اومد خونه نگرونش بشه، يكي رو ميخوان كه هر وقت خنديد اونم بخنده، هر وقت غصه خورد اونم غصه بخوره، هيچوقت هيچوقتم تنهاش نذاره!!
... نميدونم... شايد چون خدا خودش تنها بود، چون خود از تنهايي غصه ميخورد، چون آدما رو دوس داشت، نميخواست اونا هم غصه بخورن، به همين خاطر آدما رو مرد و زن آفريد!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:46 توسط علی
|

مانده تا برف زمين آب شود
|
مانده تا برف زمين آب شود.
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حيات.
مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد.
در هوايی كه نه افزايش يك ساقه طنينی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سر چينه هذيانی اسفند صدا بردارد.
پس چه بايد بكنيم
من كه در لخت ترين موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است كه برخيزيم
رنگ را بردارم
روی تنهايی خود نقشه مرغی بكشم.
سهراب سپهری
با آرزوي سالي پر از موفقيت و بهروزي براي يكايك شما دوستان خوبم
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:6 توسط علی
|

+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 20:6 توسط علی
|


زمستون ، تن عريون باغچه چون بيابون
درختا ، با پاهاي برهنه زير بارون
نميدوني تو كه عاشق نبودي
چه سخته مرگ گل براي گلدون
گل و گلدون چه شب ها ، نشستن بي بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه ، چه تلخه ، بايد تنها بمونه قلب گلدون
مثل من ، كه بي تو ، نشستم زير بارون زمستون
زمستون ، براي تو قشنگه پشت شيشه
بهاره ، زمستون ها براي تو هميشه
تو مثل من زمستوني نداري
كه باشه لحظه چشم انتظاري
گلدون خالی ندیدی ، نشسته زیر بارون
گلای كاغذی داری تو گلدون
تو عاشق ، نبودی ، ببينی تلخ روزای جدایی
چه سخته ، چه سخته ، بشينم بي تو با چشمای گريون
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 20:0 توسط علی
|

فقط با عبور از در تنگ می توان به حضور خدا رسید.جاده ای که به طرف جهنم می رود خیلی پهن است و دروازه اش هم بزرگ .و همه می توانند به راحتی داخل شوند.اما دری که به زندگی جاودان (بهشت) باز می شود کوچک است و راهش نیز باریک و تنها عده کمی می توانند به آن راه یابند.
گفته شده است قسم دروغ نخور و هر گاه به نام خدا قسم یاد کنی آن را وفا کن. اما من می گویم : هیچگاه قسم نخور.نه به آسمان که تخت خداست و نه به زمین که پای انداز اوست .به هیچیک سوگند یاد نکن ! فقط بگو بله یا نه ... همین کافی است .
مراقب باشید که اعمال نیک خود را در انظار مردم انجام ندهید تا شما را تحسین کنند زیرا در اینصورت نزد پدر آسمانی اتان اجری نخواهید داشت . هر گاه به فقیری کمک میکنی در هر محفلی درباره کار نیک خود سخن نگو... چون اجری را که می بایست از خدا بگیری از مردم گرفته ای .وقتی به کسی صدقه ای می دهی نگذار دست چپ تو از کار دست راستت آگاه شود تا نیکویی تو در نهان باشد .آنگاه خداوند که امور نهان را می بیند تو را اجر خواهد داد.
شنیده اید که می گویند با دوستان خود دوست باش و با دشمنانت دشمن باش ؟ اما من می گویم که دشمنان خود را دوست بدارید و هر که شما را لعنت کند برای او دعای برکت کنید و به آنانی که ازشما نفرت دارند نیکی کنید و برای آنانی که به شما ناسزا می گویند و شما را آزار می دهند دعای خیر نمایید .اگر چنین کنید فرزندان خداوند خواهید بود زیرا او آفتاب خود را بر همه می تاباند چه بر خوبان و چه بر بدان ... باران خود را نیز بر نیکوکاران و ظالمان می باراند ... اگر فقط آنانی را که شما را دوست می دارند محبت کنید چه برتری بر مردمان پست دارید .واگر فقط با دوستان خود دوستی کنید با کافران چه فرقی دارید ... پس سعی کنید کامل و درست باشید .
ثروت خود را بر روی این زمین نیندوزید زیرا ممکن است بید یا زنگ به آن آسیب رساند و یا دزد آن را برباید .ثروتتان را در آسمان بیندوزید در جایی که از بید و زنگ و دزد خبری نیست .اگر ثروت شما در آسمان باشد فکر و دلتان هم در آنجا خواهد بود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:54 توسط علی
|

چشمهایم سرخ شده اند. این بار شعری مرا صدا می زند؛ شعری مرا می سراید...
چشمانت را باز کن. سرت را بالا بگیر و مستقیم به چشمهای من نگاه کن. به عمق چشمهای من خیره شو. دقیق تر.
آری. با تو ام. تو...
تو را خواهم کشت. اما نه آرام. نه در بسترت. تو را به صلیب خواهم کشید. وادارت می کنم صلیبت را تا بالای بلندترین کوه خیالم به دوش بکشی. هرگز کمکت نخواهم کرد. چرا به زمین میفتی؟ سنگینی صلیب را همچون وزن گناهت به دوش بکش. عرق بریز. حق نداری برگردی. حق نداری صلیبت را رها کنی. شب شده و تو هنوز به قله نرسیده ای. برو...
خودم میخ هایش را خواهم کوبید. آن چنان محکم که خون گرم و تازه ات به صورتم بپاشد. گریه نکن. ضجه نزن. قوی باش. می شنوی صدای چکش را؟ تق...تق...تق... و ستاره ها که از فرط بهت کمتر از شبهای قبل چشمک می زنند. همه به تو خیره شده اند. چشمانت را باز نگه دار قهرمان من. برای جان دادن زود است. به تماشاچیانت لبخند بزن.به تماشاچیانت چشمک بزن. صدای چکش خوابشان را بر هم زده! تق...تق...تق...
آه! و اینک تو بر فراز بلندترین کوه خیالم بر افراشته خواهی بود. بلندت می کنم و صلیبت را می کارم. از آن بالا پهنه ی وسیع قلبم را ببین. نگاه کن. چشمانت را باز نگه دار. برای جان دادن زود است. در مقابلت می نشینم. زمان می ایستد. ستاره ها دیگر چشمک نمی زنند. خونت چشمانم را سرخ کرده. موهایت در باد رها شده اند. فکر می کنم: بالاخره به اهتزاز در آمدی مسیح کوچک من...
اگر روزی شعری بگویم، "تو"، "تو" را در شعرم به صلیب خواهم کشید...!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:51 توسط علی
|


Midway upon the journey of our life
I found myself within a forest dark,
For the straightforward pathway had been lost.
Ah me! how hard a thing it is to say.
"در میان سفر زندگی خودم را در میان جنگلی تاریک یافتم
در حالیکه راه درست گم شده بود. آه ! چه چیز سختی است
این برای گفتن."
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:45 توسط علی
|


سئوال حقیقی برای انسان نه خودکشی است و نه معنای حیات. بلکه انتخاب است میان عقل و وحی : فرمانبردار خدا(یان) ، و یا ارباب خویش بودن. تنها دو شیوه جدی برای حیات وجود دارد : بی خدا و یا پارسا. «مسئله این است... آری مشکل اینجاست» .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:43 توسط علی
|


مجسمه حضرت داوود اثر میکلانژ
یادداشتهای دفتر سفید ، شماره صد و پنج
و از انسانها قلبهایشان را گرفتند تا بر فکرهایشان حکومت کنند... آن مرزهایی که خطوط ِ امر مقدس را نمایان می کرد پاک کردند تا دیگر هیچ چیز آلوده نباشد ... و انسان مانند ِ کودکی بی سرپست ، در کثافات خود غوطه ور ، بی رهنما و بی چراغ در بیشه زارهای وحشت راهی شد... انسان در مرز پرتگاههای جنون خانه ساخته است اما نمی داند که هر لحظه او سرشار است از هراس سقوط ... سقوط در ژرفنا(Abyss)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:41 توسط علی
|

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:28 توسط علی
|

بزرگترین دستور خدا این است که ۱ـ خداوند را که خدای توست با تمام قلب و جان و عقل خود دوست داشته باش. و۲ـ همسایه خود را دوست بدار...به همان اندازه که خود را دوست می داری.تمام احکام خدا و انبیا در این دو حکم خلاصه می شود و اگر شما این دو را انجام دهید در واقع همه را انجام داده اید.
ای خداوندی که در آسمانی نام مقدس تو گرامی باد ملکوت تو برقرار گردد .خواست تو آنچنان که در آسمان مورد اجراست بر زمین اجرا گردد .نان روزانه ما را امروز نیز به ما ارزانی دار .خطاهای ما را بیامرز چنانکه ما نیز آنان را که به ما بدی کرده اند می بخشیم .ما را از وسوسه ها دور نگاه دار و از شیطان حفظ فرما ! زیرا ملکوت و قدرت و جلال تا ابد از آن توست آمین !
ملکوت خداوند مثل گنجی است که در زمین پنهان شده بنابراین ارزش این را دارد که همه چیز را از دست بدهیم تا آنرا پیدا کنیم.
دو نفر به خانه خدا رفتند تا دعا کنند.یکی فریسی مغرور و خود پسند و دیگری مامور باج و خراج .فریسی خودپسند کناری ایستاد و با خود چنین دعا کرد :ای خدا تو را شکر می کنم که مانند سایر مردم باجگیر و گناهکار نیستم. نه به سر کسی کلاه می گذارم و نه به کسی ظلم می کنم و نه مرتکب زنا می شوم.بلکه در هفته دو بار روزه می گیرم و از هر چه که بدست می آورم یک دهم را در راه تو می دهم. اما آن باجگیر گناهکار در فاصله ای دور ایستاد و به هنگام دعا حتی جرات نکرد از خجالت سر خود را بلند کند و با اندوه به سینه خود زد و گفت: خدایا بر من گناهکار رحم فرما ! ( به شما می گویم که این مرد گناهکار بخشیده شد و به خانه رفت.اما آن فریسی خودپسند از بخشش و رحمت خدا محروم ماند. زیرا هر که خود را بزرگ جلوه دهد پست خواهد شد و هر که خود را فروتن سازد ... سر بلند خواهد شد .
آنقدر دعا کنید تا جواب دعایتان داده شود .آنقدر بجویید تا بیابید .آنقدر در بزنید تا باز شود.زیرا هر که درخواست کند بدست خواهد آورد.هر که جستجو کند خواهد یافت.و هر که در بزند در به رویش باز خواهد شد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:22 توسط علی
|

سلام این پست رو به مناسبت تولد دوست عزیزم گذاشتم که دیگه نمی بینمش
۱۵ ابان روز تولدت مبارک همیشه به یادتم

به نام لحظه های شيرينی که در کنارت گذشت..لحظه های تلخی که در
نبودنت سپری شد..و لحظه های انتظاری که برای ديدنت به برگ های ورق
خورده کتاب عمر و زنگيم سپرده می شود..برای تو می نويسم تو که برايم
عزيزترينی در دنيا برايم بهتريني...
بهار و سبزه های خيس و عطرها و پرنده ها به پايان می رسند حتی شعرها
و شکوفه ها در گذر روزگار پژمرده می شوند اما آن بهاری که به پايان
نميرسد.. تويی!!!
تکرار نام تو هر زمان و هر کجا که باشم حس با تو بودن را به قلبم
می کشاند و دلم را از بی گانگی ها می رهاند..روزها و شبهای بی شماری
را پر عطش به اميد ديدار دوباره ات سر کرده ام..بعد از گذر از راه ها و
کوچه های بن بست به تو رسيده ام..اميد لحظه هايم بوده و هستی..
و من هم اکنون باورهای خسته خويش را به پنجره زيبای چشمانت
می سپارم..اگر بی مقصد مانده ام ..و اگر در حسرت ديدنت گل نگاهم
پژمرده شده ..به معجزه عشق تو همه لحظه های کهن را به اخر می رسانم
نسيم معطر وجودت همه احساسم را زلال ميکند..و من عجيب از ته دل
احساس ميکنم به دل پاک و صبورت نيازمندم..
تقصير توست که ارامش بخشی ..و با خوبی و محبت مرا عاشق و ديوونه
حضور بودنت ساخته ای..ای کاش بگذاری تا هميشه در چشمان تو و نگاهت
زندگی کنم. ای کاش انبوه تلنبار شده حرفهايم را از نگاهم بخوانی...
و ببينی که چه قدر دوست دارم و هنوزم همان ارزوی هميشگی در دلم موج
می زند ...
ارزوی با تو بودن........

منو بشناس

منو عاشقونه بشناس ، منو از دوباره بشناس
منو با دلی که جز تو ، چاره ای نداره بشناس
منو پر کن از بهونه ، تازه کن مثله جوونه
رد کن از ا ین همه بن بست ،کوچه های عاشقونه
من به تو دل داده بودم قلب تو پناه من بود
تو ندونستی عزیزم عشق تو گناه من بود
منو نشناختی هنوزم من گل باغ تو بودم
منو از شاخه شکستی من که غمخوار تو بودم
منو با گلایه بدکن ، اشک چشمامو رصد کن
منو از مدار شوم این شب همیشه رد کن
ای طراوت بهاری ، عطش همیشه جاری
واسه من عین نیازه ، هر چی داری و نداری

+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:34 توسط علی
|


رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم
قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم
انکه يک روز همه دل به نگاهش داديم
خنده اش سردو غريب است بيا برگرديم
عشق بازيچه شهر است ولي در ده ها
دختر عشق نجيب است بيا برگرديم
چه حسابي است در اين شهر که در مبحث جبر
جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم




+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:15 توسط علی
|

ای كاش هرگزدرمحبت شك نبود .تك سوارمهربانی تك نبود.كاش
برلوحی كه برجان دل است.واژه تلخ خيانت حك نبود فاصله عشق
های کوچک را از بين می برد ولی عشق های بزرگ را قوت می
بخشد.مثل باد که شمع را خاموش می کند ولی آتش را شعله ور می
سازد عشق ورزی رو از کوی بيا موز کويری که دريا بو دنش را به
آفتاب بخشيد


+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 11:41 توسط علی
|









مفاهيم عشق
از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف
دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده
است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـور غريزي عشق را مي شناسند بنابراين
اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي
اخـيـر دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت داده و به
يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از جمله آنها مـيـتـوان به
فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد. اين فرضيه عشق را به سه مولفه
تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت، شهوت(هوس) و تعهد..
هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو
جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان
در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر
از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود
پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است
1 اروس(EROS) :
عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه
جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد
-همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.
2 لودوس(LUDUS) :
عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد -
عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد -
كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده
و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.
3 فيلو(PHILO) :
عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي
كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع
مشترك ميباشد.
4 استورگ (STORGE) :
عشق دوستانه وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل در اين





+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:13 توسط علی
|

دوباره دستانمان پر از دعا می شود .... بسوی آسمان
ماه مبارک رمضان ماه خدا ، ماه رحمت و مغفرت ، ماه نزول قرآن ، ماه دعا و استغفار، ماه کسب تقوا و فضايل انساني ، ماه آشنايي با کتاب آسماني وماه شهادت شاه مردان مولای متقیان حضرت علی ابن ابی طالب (ع) و ماه توبه و انابه است .
اگر انسانها در راه رشد و تعالي خود و در راه عبادت خداوند سبحان که هد ف آفرينش انسان است ، وجود خود را پيراسته از گناه کنند و تقو ا و خداشناسي را براي هميشه در وجود خود زنده نمايند ، سعادت و عزت دنيا و آخرت را بدست آورده اند .
روزه در ماه مبارک جزء ارکان دين ميباشد ، شخص روزه دار نه تنها از خوردن و آشاميدن و نيز از مفطراتي که بيان شده است بايد امساک کند ، بلکه روزه واقعي اين است که تمام اعضا و جوارح او امساک داشته باشند .

يا رب الشهر الحرام
گفتند : چهل شب حیاط خانه ات را اب و جارو کن . شب چهلمین ؛ خضر(ع) خواهد امد. چهل سال خانه ام را رُفتم و روبیدم و خضر(ع) نیامد. زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم.
گفتند: چله نشینی کن. چهل شب خودت باش وخدا و خلوت. شب چهلمین بربام آسمان خواهی رفت. ومن چهل سال از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان را به چله نشستم . اما هرگز بلندی رابوی نبردم . زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کرده ام .
گفتند : دلت پرنیان بهشتی است . خدا عشق را درآن پیچیده است . پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود . چنین کردم ؛ بوی نفرت عالم را گرفت . وتازه دانستم بی ان که با خبر باشم ؛ شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است .
به اینجا که می رسم ؛ناامید میشوم؛ آنقدر که می خواهم همه ی سرازیری جهنم را یکریز بدوم. اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید : هنوزفرصت هست ؛ به اسمان نگاه کن. خدا چلچراغی از اسمان اویخته است که هر چراغش دلی است. دلت را روشن کن . تا چلچراغ خدا را بیفروزی. فرشته شمعی به من می دهد و می رود .
راستی امشب به آسمان نگاه کن ؛ ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:36 توسط علی
|


امروز .. واژه واژه غرورم را به تصویر می کشم
و با خط به خط نگاهت هم صدای بی خیالی دوران می شوم .
صبر کن . ببین .. تمام غرورم در زیر پاهای سکوتت شکست و دم نزد و هیچ نگفت ..
چرا که می دانست آنقدر بزرگ و با عظمتی ..
که کمتر کسی به سکوتت طعنه خفتن می زند
بگذار لحظه ای فاصله ای را که میان من و تو بسته شده به تماشا بنشینم
کاش می توانستم احساس کنم که ذره ای از محبتم در تو رسوخ کرده است .
نگو که در تنهایی نگاهم می کنی
هرگز به من نگو که هنگام نیایش های شبانه ام با تو ..
بوسه ات را بر سجده گاهم می نشانی .
نگو که از فراز قله های دور دست خیال .. نظاره گر شکوه غربتم هستی .
نگو حضورم .. حضور پیوسته ام گریبانگیر سکوت بی انتهایت شده است .
کمی به من نگاه کن ..
ببین که چطور خودم را در دریای بی انتهای مهربانیت غرق می کنم ..
من را ببین ..
تورا چه شده ؟
آیا تو وحشت دیرینه گناهم را داری که اینطور بی خیال وجودم گشته ای ؟
مگر چه اندازه دلت را شکسته ام که دیگر بی توجه به بودنِ پر گناهم شده ای ؟
تازه به غربت تنهاییم پی برده ام
آن روز که ضجه زدم و صدایت کردم . آن روز که نامت را خواندم و هیچ نشنیدم .
آن روز که سر به آسمان کردم
و جز آسمان غبار گرفته خلقت و خورشید دلربایت چیزی ندیدم .
آن روز که آواره بیابان شدم و کسی از فراز کهکشان صدایم نکرد .
آن روز که غم غربت ..
سلول به سلول وجودم را فرا گرفت و تو هیچ نگفتی .
آن روز که فریاد زدم نامت را و از سیلاب زندگی گذشتم و غرق دریای وهم و اوهام شدم .
آن روز که واژه واژه امید را کندم و به آخر رسید