تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

در کوی ما شکسته دلی میخرندو... بس

در کوی ما شکسته دلی میخرندو... بس

شعر چشمها را باید اموخت

k

 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:35 توسط عیسی

    • زمان کودکی چه لحظه هایی بود.چه لحظه های شیرین ومهربانی بود.
    • دوران کودکی همان دورانی بود که همیشه فکر می کردیم همه چیز  باید قرمز باشد.
    • همان لحظه هایی بود که همه چیز را در خنده های معصومانه معنی می کردیم.
    • همه رنگ ها را می شناختیم جز رنگ سیاه.
    • چه لحظه هایی بود لحظه هایی که همیشه آرزومند دختر سیندرلا و لوبیای سحرآمیز بودیم.
    • در دوران کودکی گل ها،پرندگان،آسمان،خورشید،آب،همه چیز را دوست داشتیم.
    • اما حالا بزرگ شده ایم،می فهمیم آن مسائلی را که در زمان کودکی نمی فهمیدیم و ای کاش هرگز بزرگ نمیشدیم تا بفهمیم.
    • بزرگ شدیم و عاطفه را در زیر گنبد نیلی گم کردیم،صداقت را در بین نیزارهای دوستی کشتیم،خنده را واژه ای بی معنی در فرهنگ لغت یافتیمو نا مهربانی را پیشه مان کردیم.
    • بزرگ شدیم و تنها شدیم،تنها تر از یک شاخه گل در سطح دریای متلاطم.
    • دل هایمان را جایگاه کینه و نفرت کردیم،عکس های یادگاری را پاره کردیم.
    • دیگر مزار های عزیزترین کسانمان را خاک می شوید.
    • بچه که بودیم با همه چیز یکرنگ بودیم.
    • ای کاش بزرگ نمی شدیم.....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:31 توسط عیسی

 

 

شهرعاطفه

یک شهر ِ پر از عاطفه درد است کسی نیست

آغوش دودستان توسرد است کسی نیست؟

***

تلخ است که آن خاطره ها خاطرم آورد

جز بودن من خاطره زرد است کسی نیست

***

درشهر شبت کوچه هراسان امید است

باهر وزشی،چرخش گرد است، کسی نیست!

***

این آخر راه است که یک آینه پیداست

تصویر تو در آینه فرد است کسی نیست

***

انگار کسی نیست که از غصه نترسد

این غصه چرا حسرت مرد است کسی نیست

***

دنبال کسی باش که عاشق شده باشد

هرچند که عاشق شده طرد است کسی نیست

***

من قصه ایی جزآدم و حوا نشنیدم

یک شهر ِ پراز عاطفه درد است کسی نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 8:40 توسط عیسی

 

QoMEC Daily Photo Picture Wallpaper Daily Gallery عکس ویژه

زیر باران بیا قدم بزنیم

حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نو بگوییم و نو بیندیشیم

عادت کهنه را به هم بزنیم

و ز باران کمی بیاموزیم

که بباریم و حرف کم بزنیم

کم بباریم اگر ، ولی همه جا

عالمی را به چهره نم بزنیم

چتر را تا کنیم و خیس شویم

لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود به خود زیباست

سخن عاشقانه ای به هم بزنیم

قلم زندگی به دست دل است

زندگی را بیا رقم بزنیم

"سالکم" قطره ها در انتظار تو اند

زیر باران بیا قدم بزنیم

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:51 توسط عیسی

 

 

"وقتی..."

وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد، من شروع کردم.
وقتی او تمام شد،
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است.
مثل تنها مردن است

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:48 توسط عیسی

          

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست
."

خانه دوست كجاست

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 8:52 توسط عیسی |

 

امشب که سقف بی ستاره ی اتاقم بر سرم سنگینی میکند مانده ام که از چه بنویسم . از آنهایی که دیروز با
من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی؟

از چه بنویسم؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟ از زمین بنویسم یا از زمان

یا از یک نگاه مهربان؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟

از چه بنویسم؟ از نامهای که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که هرگز برایت نخواندم؟ از چتری که

هرگز زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردیم؟

من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم . من دلبسته ی درختی هستم که فرصت نشد

اسممان را روی آن حک کنیم . من منتظر پنجره ای هستم عطر تو را دوباره به من نشان بدهد . من دیوانه ی

ساقه های یک پر سیاوشانم که اولین بار در خواب سپید تو رویید
.
ای عشق ناگزیر! اگر قرار باشد بنویسم باید در همه ی سطرهای دفترم حضور داشته باشی . نفسهای تو می

تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند
.
من بی قرار حرفهای ناب توام حرفهایی که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی با من خواهی گفت
.
من از اولین روز آفرینش چشم به راه نگاه جذاب توام . کی مرا می بینی؟

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 19:53 توسط عیسی |


 

"زندگی"

با شدتی وحشیانه و جنون آمیز،
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد،
آرزو کردم ای کاش همچون مسیح،
بی درنگ، آسمان از روی زمین برم دارد،
یا لا اقل همچون قارون، زمین دهان بگشاید
و مرا در خود فرو بلعد
اما ... نه،
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را.
من یک "متوسط" بیچاره بودم و ناچار،
محکوم که پس از آن نیز، "باشم و زندگی کنم"
نه، باشم و زنده بمانم.
و در این "وادی حیرت" پر هول و بیهودگی سرشار، گم باشم.
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش
خاموش می میرد و آرزو های سبز در دلش می پژمرد،
در برزخ شوم این "پیدای زشت"
و آن "ناپیدای زیبا" خرد گردم.
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست.
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ...
"
زندگی" نام دارد

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:51 توسط عیسی |

"نیایش"

خدایا،
آتش مقدس "شک" را
آن چنان در من بیفروز
تا همه "یقین" هایی را که در من نقش کرده اند، بسوزد.
و آن گاه از پس توده این خاکستر،

لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی،
شسته از هر غبار، طلوع کند.
خدایا،

به هر که دوست میداری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر که دوست تر میداری، بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:48 توسط عیسی |

 

چه بارانی است در بیرون این اتاق!

باران؟

ابرهای همه غم های تاریخ،

یک باره بر سرم باریدن گرفته اند.

کسی نمی داند که در چه دردی و تبی

می سوزم و می نویسم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:39 توسط عیسی |