+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:35 توسط عیسی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:31 توسط عیسی
شهرعاطفه یک شهر ِ پر از عاطفه درد است کسی نیست آغوش دودستان توسرد است کسی نیست؟ *** تلخ است که آن خاطره ها خاطرم آورد جز بودن من خاطره زرد است کسی نیست *** درشهر شبت کوچه هراسان امید است باهر وزشی،چرخش گرد است، کسی نیست *** این آخر راه است که یک آینه پیداست تصویر تو در آینه فرد است کسی نیست *** انگار کسی نیست که از غصه نترسد این غصه چرا حسرت مرد است کسی نیست *** دنبال کسی باش که عاشق شده باشد هرچند که عاشق شده طرد است کسی نیست *** من قصه ایی جزآدم و حوا نشنیدم یک شهر ِ پراز عاطفه درد است کسی نیست
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 8:40 توسط عیسی
زیر باران بیا قدم بزنیم حرف نشنیده ای به هم بزنیم نو بگوییم و نو بیندیشیم عادت کهنه را به هم بزنیم و ز باران کمی بیاموزیم که بباریم و حرف کم بزنیم کم بباریم اگر ، ولی همه جا عالمی را به چهره نم بزنیم چتر را تا کنیم و خیس شویم لحظه ای پشت پا به غم بزنیم سخن از عشق خود به خود زیباست سخن عاشقانه ای به هم بزنیم قلم زندگی به دست دل است زندگی را بیا رقم بزنیم "سالکم" قطره ها در انتظار تو اند زیر باران بیا قدم بزنیم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:51 توسط عیسی
"وقتی..."
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:48 توسط عیسی
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار خانه دوست كجاست
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 8:52 توسط عیسی
|
امشب که سقف بی ستاره ی اتاقم بر سرم سنگینی میکند مانده ام که از چه بنویسم . از آنهایی که دیروز با
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 19:53 توسط عیسی
|
" با شدتی وحشیانه و جنون آمیز،
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:51 توسط عیسی
|
" خدایا،
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:48 توسط عیسی
|
باران؟ ابرهای همه غم های تاریخ، یک باره بر سرم باریدن گرفته اند. کسی نمی داند که در چه دردی و تبی می سوزم و می نویسم
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:39 توسط عیسی
|









وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد، من شروع کردم.
وقتی او تمام شد،
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است.
مثل تنها مردن است

آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.
در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي:
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست."


من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی؟
از چه بنویسم؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟ از زمین بنویسم یا از زمان
یا از یک نگاه مهربان؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟
از چه بنویسم؟ از نامهای که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که هرگز برایت نخواندم؟ از چتری که
هرگز زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردیم؟
من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم . من دلبسته ی درختی هستم که فرصت نشد
اسممان را روی آن حک کنیم . من منتظر پنجره ای هستم عطر تو را دوباره به من نشان بدهد . من دیوانه ی
ساقه های یک پر سیاوشانم که اولین بار در خواب سپید تو رویید.
ای عشق ناگزیر! اگر قرار باشد بنویسم باید در همه ی سطرهای دفترم حضور داشته باشی . نفسهای تو می
تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند .
من بی قرار حرفهای ناب توام حرفهایی که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی با من خواهی گفت .
من از اولین روز آفرینش چشم به راه نگاه جذاب توام . کی مرا می بینی؟

آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد،
آرزو کردم ای کاش همچون مسیح،
بی درنگ، آسمان از روی زمین برم دارد،
یا لا اقل همچون قارون، زمین دهان بگشاید
و مرا در خود فرو بلعد
اما ... نه،
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را.
من یک "متوسط" بیچاره بودم و ناچار،
محکوم که پس از آن نیز، "باشم و زندگی کنم"
نه، باشم و زنده بمانم.
و در این "وادی حیرت" پر هول و بیهودگی سرشار، گم باشم.
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش
خاموش می میرد و آرزو های سبز در دلش می پژمرد،
در برزخ شوم این "پیدای زشت"
و آن "ناپیدای زیبا" خرد گردم.
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست.
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ...
"زندگی" نام دارد

آتش مقدس "شک" را
آن چنان در من بیفروز
تا همه "یقین" هایی را که در من نقش کرده اند، بسوزد.
و آن گاه از پس توده این خاکستر،
لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی،
شسته از هر غبار، طلوع کند.
خدایا،
به هر که دوست میداری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر که دوست تر میداری، بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر
