چشمهایم سرخ شده اند. این بار شعری مرا صدا می زند؛ شعری مرا می سراید... چشمانت را باز کن. سرت را بالا بگیر و مستقیم به چشمهای من نگاه کن. به عمق چشمهای من خیره شو. دقیق تر. آری. با تو ام. تو... تو را خواهم کشت. اما نه آرام. نه در بسترت. تو را به صلیب خواهم کشید. وادارت می کنم صلیبت را تا بالای بلندترین کوه خیالم به دوش بکشی. هرگز کمکت نخواهم کرد. چرا به زمین میفتی؟ سنگینی صلیب را همچون وزن گناهت به دوش بکش. عرق بریز. حق نداری برگردی. حق نداری صلیبت را رها کنی. شب شده و تو هنوز به قله نرسیده ای. برو... خودم میخ هایش را خواهم کوبید. آن چنان محکم که خون گرم و تازه ات به صورتم بپاشد. گریه نکن. ضجه نزن. قوی باش. می شنوی صدای چکش را؟ تق...تق...تق... و ستاره ها که از فرط بهت کمتر از شبهای قبل چشمک می زنند. همه به تو خیره شده اند. چشمانت را باز نگه دار قهرمان من. برای جان دادن زود است. به تماشاچیانت لبخند بزن.به تماشاچیانت چشمک بزن. صدای چکش خوابشان را بر هم زده! تق...تق...تق... آه! و اینک تو بر فراز بلندترین کوه خیالم بر افراشته خواهی بود. بلندت می کنم و صلیبت را می کارم. از آن بالا پهنه ی وسیع قلبم را ببین. نگاه کن. چشمانت را باز نگه دار. برای جان دادن زود است. در مقابلت می نشینم. زمان می ایستد. ستاره ها دیگر چشمک نمی زنند. خونت چشمانم را سرخ کرده. موهایت در باد رها شده اند. فکر می کنم: بالاخره به اهتزاز در آمدی مسیح کوچک من... اگر روزی شعری بگویم، "تو"، "تو" را در شعرم به صلیب خواهم کشید...!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:51 توسط علی
|
